سر به زانو
زانو به آغوش
آغوش تر از دانه های اشک
کیست تا که حریر نازک خیال خود را تور کند و
مروارید برچیند از دامنم...
سر به زانو
زانو به آغوش
آغوش تر از دانه های اشک
کیست تا که حریر نازک خیال خود را تور کند و
مروارید برچیند از دامنم...

دریا را بی دغدغه موج تماشا می کردیم
بیابان را بی دغدغه طوفان
جنگل آغاز رازداری ما بود
و پچپچه جیرجیرکها را در انتهای -
شاخه بادام بن ها حس می کردیم
صدای پای کفشدوزک ها را -
بر برگ ها ی سبز مردابی می شنیدیم
مسافر آسمانهای همه کهکشان بودیم
چه حسی داشت تخیل ما
که بر بال آرزوهای ما می نشست
و کودکی را برای ما جاودانه می کرد!
خدایا!
دلِ خستهمو به تو می سپارم
که تو بهترینِ امانتداران هستی...

بچه که بودم شنیدم هر کسی توی آسمون یه ستاره داره.
شبا توی حیاط، روی تخت دراز میکشیدم و به آسمون خیره میشدم،
چشام دنبال ستاره ام دو دو میزد که بتونم پیداش کنم.
سالها گذشت، ولی هنوز هم ستارهمو توی آسمون پیدا نکردم ...
شب ومهتاب وسکوت کوچهها
لیله القدر و سحر، فرق دو تا
ناله های علی و یاس فدک
کاسه شیر و رطب، نان و نمک
حسن وزینب وکلثوم وحسین
یادگاران وَلا، نور دو عین
کعبه و کوفه و محراب نماز
چشم بیدار یتیم، اشک نیاز
چاه و نخلستان و سیف ذوالفقار
مَلِک و روح الامین داغدار
جمله خوانند تو را به عشق یار
دل خود بر کف اخلاص گذار
کین لیالی به بر یار دمی
برخیز مگر به مقدار کمی
(شب 21 رمضان 1428 بر دلم جاری شد)
التماس دعا
وقتی بچه بودم واقعا از دیوار راست بالا میرفتم. یادمه هر وقت خونه داییم میرفتم (که اون زمونا چند خیابون با ما فاصله داشت) اول زنگ در رو میزدم. اگه کسی باز میکرد که هیچ، ولی اگه کسی باز نمیکرد از دیوار خونه بالا میکشیدم و میپریدم تو خونه.
ولی امروز که بزرگ شدم، تواناتر شدم، قویتر شدم، میبینم دیوارها رو نمیتونم رد کنم. فکر میکردم خونۀ دل آدما فرق میکنه با خونۀ خشت و گلی که توش زندگی میکنیم. فکر میکردم اگه یه روزی درب خونه دل کسی رو بزنم، راحت در رو به روم باز میکنه. ولی هر چی در زدم باز نکرد. خواستم از دیوار برم، ولی دور تا دور اونو سیم خاردار کشیده بودن. دیگه مثل اون موقع ها نمیتونستم شیطنت کنم و از دیوار بپرم اون تو.
نمیدونستم این روزها مردم برای درب خونه دلشون آیفن تصویری میذارن که وقتی کسی زنگ میزنه اول وراندازش کنن. اگه از ظاهرش خوششون اومد و ok بود اونوقت باز میکنن و بعد از اون تازه می پرسن: خُب، حرف حسابت چیه؟ و اگه ok نبود، میذارن پشت در بمونه و اونقدر هی در بزنه تا خودش خسته بشه و بره، بدون اینکه ازش بپرسن دردش چیه.
بعضی وقتا هم فکر میکنم خُب شاید اونا حق داشته باشن این کار رو بکنن. به هر حال حریم خودشون هست و اختیارش رو دارن. به کسی هم مربوط نیست.
کاشکی آدما به جای اونکه دلشون رو تبدیل به چار دیواری کنن و براش حریم بذارن، اونو مثل دشت، گسترده میذاشتن که هر وقت کسی به اون میرسه بجای اینکه زنگ بزنه یا از دیوارش بالا بِره، از خوشحالی و با عشق، پاهاش رو برهنه کنه و بِدَوه روی چمنای نمدار و خنکش و اونو با تموم وجودش حس و لمس کنه. چه خوب میشد، نه!