قلب من، همه دارایی من است
چهارشنبه 25 مهر 1386

سر به زانو

زانو به آغوش

آغوش تر از دانه های اشک

کیست تا که حریر نازک خیال خود را تور کند و

مروارید برچیند از دامنم...

سه شنبه 24 مهر 1386

کفشدوزک

 

دریا را بی دغدغه موج تماشا می کردیم
بیابان را بی دغدغه طوفان
جنگل آغاز رازداری ما بود
و پچپچه جیرجیرکها را در انتهای -
شاخه بادام بن ها حس می کردیم
صدای پای
کفشدوزک ها را -
بر برگ ها ی سبز مردابی می شنیدیم
مسافر آسمانهای همه کهکشان بودیم
چه حسی داشت تخیل ما
که بر بال آرزوهای ما می نشست
و کودکی را برای ما جاودانه می کرد!

چهارشنبه 18 مهر 1386

بوسه بر آن چهره زرد و رنجور پاییز

 

                             که عاشقی از پریشانیش می بارد!
سه شنبه 17 مهر 1386

خدایا!

دلِ خسته­مو به تو می سپارم

                  که تو بهترینِ امانتداران هستی...

شنبه 14 مهر 1386

بچه که بودم شنیدم هر کسی توی آسمون یه ستاره داره.

شبا توی حیاط، روی تخت دراز میکشیدم و به آسمون خیره میشدم،

چشام دنبال ستاره ام دو دو میزد که بتونم پیداش کنم.

سالها گذشت، ولی هنوز هم ستاره­مو توی آسمون پیدا نکردم ...

 

چهارشنبه 11 مهر 1386

شب ومهتاب وسکوت کوچه­ها

لیله القدر و سحر، فرق دو تا

 

ناله های علی و یاس فدک

کاسه شیر و رطب، نان و نمک

 

حسن وزینب وکلثوم وحسین

یادگاران وَلا، نور دو عین

 

کعبه و کوفه و محراب نماز

چشم بیدار یتیم، اشک نیاز

 

چاه و نخلستان و سیف ذوالفقار

مَلِک و روح الامین داغدار

 

جمله خوانند تو را به عشق یار

دل خود بر کف اخلاص گذار

 

کین لیالی به بر یار دمی

برخیز مگر به مقدار کمی

 

 

(شب 21 رمضان 1428 بر دلم جاری شد)

التماس دعا

سه شنبه 10 مهر 1386

وقتی بچه بودم واقعا از دیوار راست بالا میرفتم. یادمه هر وقت خونه داییم میرفتم (که اون زمونا چند خیابون با ما فاصله داشت) اول زنگ در رو میزدم. اگه کسی باز میکرد که هیچ، ولی اگه کسی باز نمیکرد از دیوار خونه بالا می­کشیدم و می­پریدم تو خونه.

ولی امروز که بزرگ شدم، تواناتر شدم، قویتر شدم، می­بینم دیوارها رو نمی­تونم رد کنم. فکر میکردم خونۀ دل آدما فرق میکنه با خونۀ خشت و گلی که توش زندگی می­کنیم. فکر می­کردم اگه یه روزی درب خونه دل کسی رو بزنم، راحت در رو به روم باز میکنه. ولی هر چی در زدم باز نکرد. خواستم از دیوار برم، ولی دور تا دور اونو سیم خاردار کشیده بودن. دیگه مثل اون موقع ها نمی­تونستم شیطنت کنم و از دیوار بپرم اون تو.

نمی­دونستم این روزها مردم برای درب خونه دلشون آیفن تصویری میذارن که وقتی کسی زنگ میزنه اول وراندازش کنن. اگه از ظاهرش خوششون اومد و ok بود اونوقت باز میکنن و بعد از اون تازه می پرسن: خُب، حرف حسابت چیه؟ و اگه ok نبود، میذارن پشت در بمونه و اونقدر هی در بزنه تا خودش خسته بشه و بره، بدون اینکه ازش بپرسن دردش چیه.

بعضی وقتا هم فکر میکنم خُب شاید اونا حق داشته باشن این کار رو بکنن. به هر حال حریم خودشون هست و اختیارش رو دارن. به کسی هم مربوط نیست.

کاشکی آدما به جای اونکه دلشون رو تبدیل به چار دیواری کنن و براش حریم بذارن، اونو مثل دشت، گسترده میذاشتن که هر وقت کسی به اون می­رسه بجای اینکه زنگ بزنه یا از دیوارش بالا بِره، از خوشحالی و با عشق، پاهاش رو برهنه کنه و بِدَوه روی چمنای نمدار و خنکش و اونو با تموم وجودش حس و لمس کنه. چه خوب می­شد، نه!

 

 

   1      2    >>