به یاد «معلم شهید دکتر شریعتی» :
بگذار تا «شیطنت عشق» چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید،
اما
«کوری» را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن.
به یاد «معلم شهید دکتر شریعتی» :
بگذار تا «شیطنت عشق» چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید،
اما
«کوری» را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن.
دیروز جمعه، رفته بودم کوه. به استراحتگاه که رسیدم، دوتا چایی گرفتم و نشستم با لقمهام خوردم. اونجا رو تر تمیز و آب و جارو کرده بودن. همونطور که به زمین خیره شده بودم متوجه مورچههایی شدم که سرگردان داشتن اینور اونور میرفتن. فکر کردم احتمالا دنبال غذا میگردن. لقمهام تقریبا به تهش رسیده بود. یه خرده از نون رو ریز ریز کردم ریختم جلوشون. انگار دنیا رو بهشون داده بودی. فقط نگاشون میکردم. احساس قشنگی بهم دست داد. فکر کردم که این برای من شاید یک ماموریت بوده، یا یک خدمت که از طرف خالق اون مورچهها به من سپرده شده بود. خیلی ذوقّم شده بود از این خدمت قشنگ!
ما آدما ماموریتهای الهی زیادی در زندگی داریم. باور کنیم که خیلی راحت میشه به خدا خدمت کرد!
* یا رَبّ قَوّ عَلَی خِدمَتِکَ جَوارِحی *
وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدَانِ - الرّحمن:6
و بوته و درخت فرمانبردار اویند و او را سجده مى کنند.
آبان سال گذشته(1386)، یه روز جمعهای، رفته بودم گلابدره (یه جایی در دامنه کوه، نزدیک دربند تهران).
هوا حسابی پاییزی بود. از قامت زیبای درختان، عاشقی می بارید.
برگ هایی که جان در کفِ باد میسپردند و رقصکنان به آغوش خاک میرفتند به شوق دیدارش!
گوشِ دل به آهنگ پاییز سپرده بودم و چشم به خاکی که بر قدوم برگهای عاشق بوسه میزد. در مسیری که میرفتم، برگی در پیش رویم ظاهر شد، برگی عاشق، برگی که تا دمِ آخر نام «الله» بر سینهاش حک بود و تسبیح خدا میگفت!
و این تصاویر همان برگ عاشق است



خدایا!
به تو پناه میآورم از روزی که تنم چون برگ زرد و خشکیده رگی
رهسپار زمین میگردد،
که در آن روز نیز همچو برگی عاشق، رقصکنان به آغوش خاک میروم
به شوق دیدارت!
بخشی از مکالمه حضرت زکریا ع با (کودکی) حضرت مریم س:
(برگرفته از فیلم مریم مقدّس)
حضرت زکریا ع: به چه نگاه میکنی؟
حضرت مریم س: به آنجا.
: آن کوه؟
: از مادرم شنیدهام که اورشلیم پشت آن کوه است. آیا خدا مرا در آنجا میپذیرد؟
: در کودکی شبی مردی را در خواب دیدم. از او پرسیدم تو کیستی؟
سر به زیر انداخت و با دست مرا به سکوت دعوت نمود.
گفتم:«بد پرسیدم؟» گفت:«نه. پرسیدی و این پرسیدن عمر کودکیت را کوتاه میکند».
اما برای رسیدن به ملکوت اعلی، گاه باید کودک شد.
: پدربزرگ! او را شناختید؟ آن مردی را که در خواب دید، شناختید؟
: بله. خودش گفت: «من مسیحا هستم».
: مسیحا! ای کاش من هم میتوانستم او را ببینم.
خواستم بگویم که فاطمه دختر خدیجهی بزرگ است، دیدم که فاطمه نیست،
خواستم بگویم که فاطمه دختر محمّد است، دیدم که فاطمه نیست،
خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است، دیدم که فاطمه نیست،
خواستم بگویم که فاطمه مادرحسنین است، دیدم که فاطمه نیست،
خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است، باز دیدم که فاطمه نیست،
نه، اینها همه هست، و این همه، فاطمه نیست،
فاطمه، فاطمه است!
* دکتر علی شریعتی
|
-1 روز مفقود: دیروز است که از دست رفته و دیگر باز نخواهد گشت . |
مختار الجوامع / ص 101