قلب من، همه دارایی من است
پنجشنبه 30 خرداد 1387

به یاد «معلم شهید دکتر شریعتی» :

 

بگذار تا «شیطنت عشق» چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید،

اما

«کوری» را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن.

 

 

دانلود تصاویر

 

یکشنبه 26 خرداد 1387

mohajer
شنبه 25 خرداد 1387

دیروز جمعه، رفته بودم کوه. به استراحتگاه که رسیدم، دوتا چایی گرفتم و نشستم با لقمه­ام خوردم. اونجا رو تر تمیز و آب و جارو کرده بودن. همونطور که به زمین خیره شده بودم متوجه مورچه­هایی شدم که سرگردان داشتن اینور اونور میرفتن. فکر کردم احتمالا دنبال غذا میگردن. لقمه­ام تقریبا به تهش رسیده بود. یه خرده از نون رو ریز ریز کردم ریختم جلوشون. انگار دنیا رو بهشون داده بودی. فقط نگاشون میکردم. احساس قشنگی بهم دست داد. فکر کردم که این برای من شاید یک ماموریت بوده، یا یک خدمت که از طرف خالق اون مورچه­ها به من سپرده شده بود. خیلی ذوقّم شده بود از این خدمت قشنگ!

ما آدما ماموریتهای الهی زیادی در زندگی داریم. باور کنیم که خیلی راحت میشه به خدا خدمت کرد!

* یا رَبّ قَوّ عَلَی خِدمَتِکَ جَوارِحی *

سه شنبه 21 خرداد 1387

وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدَانِ - الرّحمن:6

و بوته و درخت فرمانبردار اویند و او را سجده مى کنند.

 

آبان سال گذشته(1386)، یه روز جمعه­ای، رفته بودم گلابدره (یه جایی در دامنه کوه، نزدیک دربند تهران).

هوا حسابی پاییزی بود. از قامت زیبای درختان، عاشقی می بارید.

برگ هایی که جان در کفِ باد می­سپردند و رقص­کنان به آغوش خاک می­رفتند به شوق دیدارش!

گوشِ دل به آهنگ پاییز سپرده بودم و چشم به خاکی که بر قدوم برگهای عاشق بوسه می­زد. در مسیری که می­رفتم، برگی در پیش رویم ظاهر شد، برگی عاشق، برگی که تا دمِ آخر نام «الله» بر سینه­اش حک بود و تسبیح خدا می­گفت!

 

و این تصاویر همان برگ عاشق است

1

2

 

3

خدایا!

       به تو پناه می­آورم از روزی که تنم چون برگ زرد و خشکیده رگی

                                                                       رهسپار زمین می­گردد،

      که در آن روز نیز همچو برگی عاشق، رقص­کنان به آغوش خاک می­روم

                                                                              به شوق دیدارت!

شنبه 18 خرداد 1387

بخشی از مکالمه حضرت زکریا ع با (کودکی) حضرت مریم س:

(برگرفته از فیلم مریم مقدّس)

 

حضرت زکریا ع: به چه نگاه می­کنی؟

حضرت مریم س: به آنجا.

: آن کوه؟

: از مادرم شنیده­ام که اورشلیم پشت آن کوه است. آیا خدا مرا در آنجا می­پذیرد؟

: در کودکی شبی مردی را در خواب دیدم. از او پرسیدم تو کیستی؟

 سر به زیر انداخت و با دست مرا به سکوت دعوت نمود.

 گفتم:«بد پرسیدم؟» گفت:«نه. پرسیدی و این پرسیدن عمر کودکیت را کوتاه می­کند».

اما برای رسیدن به ملکوت اعلی، گاه باید کودک شد.

: پدربزرگ! او را شناختید؟ آن مردی را که در خواب دید، شناختید؟

: بله. خودش گفت: «من مسیحا هستم».

: مسیحا! ای کاش من هم می­توانستم او را ببینم.

جمعه 17 خرداد 1387

خواستم بگویم که فاطمه دختر خدیجه­ی بزرگ است، دیدم که فاطمه نیست،

خواستم بگویم که فاطمه دختر محمّد است، دیدم که فاطمه نیست،

خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است، دیدم که فاطمه نیست،

خواستم بگویم که فاطمه مادرحسنین است، دیدم که فاطمه نیست،

خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است، باز دیدم که فاطمه نیست،

نه، اینها همه هست، و این همه، فاطمه نیست،

فاطمه، فاطمه است!

* دکتر علی شریعتی

دوشنبه 13 خرداد 1387

 -1 روز مفقود: دیروز است که از دست رفته و دیگر باز نخواهد گشت .
-2
 روز مشهود :امروز است که باید آنرا غنیمت شمرد تا به رایگان از دست نرود.
 -3
روز مورود :فردا است که معلوم نیست عمر باقى باشد و آنرا درک کند.
 -4
روز موعود: آخرین روز زندگى دنیا است که همیشه باید جلو چشم ظاهر باشد.
5
- روز ممدود :آن روز بى پایان آخرت است که باید همواره براى آن روز کوشید، زیرا آن روز براى انسان یا بهشتى جاودان است و یا دوزخى همیشگى.

 

مختار الجوامع / ص 101

   1      2    >>