دلم میخواد خدا برام قصّه بگه
تا خوابم بِِبَره به اَندازۀ
سیصد ساااااااااااااال . . .
دلم میخواد خدا برام قصّه بگه
تا خوابم بِِبَره به اَندازۀ
سیصد ساااااااااااااال . . .

دل آدم مثل صدفی هست که توش مروارید عشق نهفته ست،
تا شکسته نشه اون مروارید آشکار نمیشه،
شاید خدا بخاطر همین دلهای شکسته رو خریداره . . .
وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدَانِ - الرّحمن:6
و بوته و درخت فرمانبردار اویند و او را سجده مى کنند.
آبان سال گذشته(1386)، یه روز جمعهای، رفته بودم گلابدره (یه جایی در دامنه کوه، نزدیک دربند تهران).
هوا حسابی پاییزی بود. از قامت زیبای درختان، عاشقی می بارید.
برگ هایی که جان در کفِ باد میسپردند و رقصکنان به آغوش خاک میرفتند به شوق دیدارش!
گوشِ دل به آهنگ پاییز سپرده بودم و چشم به خاکی که بر قدوم برگهای عاشق بوسه میزد. در مسیری که میرفتم، برگی در پیش رویم ظاهر شد، برگی عاشق، برگی که تا دمِ آخر نام «الله» بر سینهاش حک بود و تسبیح خدا میگفت!
و این تصاویر همان برگ عاشق است



خدایا!
به تو پناه میآورم از روزی که تنم چون برگ زرد و خشکیده رگی
رهسپار زمین میگردد،
که در آن روز نیز همچو برگی عاشق، رقصکنان به آغوش خاک میروم
به شوق دیدارت!