امروز عصر که برگشتم خونه، رفتم سراغ آلبوم عکسهای قدیمیم.
دونه دونه نگاه کردم . . .
دونه دونه خاطراتمو از جلوی چشام رد کردم . . .
توی چشام اشک جمع شده بود. نتونستم جلوی بغضمو بگیرم . . .
بغضی که همیشه منتظرش بودم. بغضی از ترس تموم شدن کودکیم . . .
کودکی . . . کودکی . . . کودکی . . .
- پای برهنه بدو روی خاک داغ جنوب . . .

- از درخت بالا برو و تاب ببند . . .
- چقققققققققدر جیگر آدم حال میاد لیموترش رو با پوست بجویی و قورت بدی، پشت سرش هم یه لیوان آب یخ نوش جان کنی . . .
- آخخخخخخ. . . چی شد؟ . . . خارای بوته تمشک چنگ انداخته رو دستم. نمیشه ازش گذشت خُب. هی جیگر آدمو قلقلک میده . . .
- زنگ خونه رو بزن . . . زنگو زدم کسی خونه نیست . . . خُب از دیوار بپر بالا در رو باز کن. . .
-درخت شاه توت شاخه هاش آویزون شده از سنگینی. . . نگران نباش! با برو بچه ها می پریم بالاش بارشو می چینیم . . .
- وااااااای ی ی ی ی ! چه حااااااالی میده داژبال (وسطی)، هفت سنگ، . . .
- بُم بُم بُم بُم بُم!. . . چیه مامان؟ . . . گوشاتو دو دستی بچسب. بمبارون شده. داره موشک می زنه خدا لعنتش کنه . . . ساعت چنده مامان؟ . . . دوی نصف شبه. . .
. . . . . . . .
. . . . . . . .
مگه میشه از یاد برد. روزای کودکی ، یادگاران مانای عمر ماست.
مگه میشه . . .
