قلب من، همه دارایی من است
شنبه 15 تیر 1387

خدایا، دیروز کار بدی کردم. دیروز هلیا اومده بود خونه مون با هم بازی کنیم. توی کفشای نُوِش یه مارمولک مرده گذاشتم. بیچاره خیلی ترسیده بود. قلبش مثل دل گنجشک تند تند میزد. اون گریه میکرد ولی من بهش خندیدم.

 

خدایا منو می ­بخشی؟ قول میدم از این به بعد با پولای قلکم واسه هلیا آلوچه بخرم و هیچ وقت هم اذیتش نکنم.خدایا رو قول من حساب کن،خُب! خیلی دوستت دارم. . .

 

چقدر صادقانه و بزرگ بودند آن عهدهای کوچکانه مان با خدا . . .